تبليغاتX
ღ♥ღ تنهاترين تنها ღ♥ღ

ღ♥ღ تنهاترين تنها ღ♥ღ

اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست


دارم نگات می کنم                                                    

            

 

                              چی کار میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

                                      

 

 

  

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره یا نه به چشماش زل بزن تا عشق رو تو چشماش ببینی

 

1- اگه نگات کرد                          بدون عاشقته            

 

 

 

 2- اگه خجالت کشید          بدون برات میمیره       

   

 

 

 

 

 

   

3- اگه سرشو انداخت پایین و رفت تو فکر        بدون بدون تو میمیره

                                                                                            

 

4- اگه هم خندید ( یا گفت چیه و.......)     بدون اصلا دوست نداره

 

 

 

 

 

اگر تا آخر عمرت بگویی از تو بیزارم

                                                 بخواهی یا نخواهی همیشه دوستت دارم

 

منبع : الی

 

 

سلام به همه وبلاگ نویسان پر جنب و جوش

 

                                   ایندفه می خواستم تنوع بدم که امیدوارم خوشتون بیاد و حتما نظر بدید

 

 

+ نوشته شده در ساعت 0:45 دل نوشته های فاطمه |


تنها نشسته روی یکی از صندلی های شهرمون،تو یه هوای بارون خورده با صدای نم نم بارون از شاخه های سرد و بی برگ درختان.نمی دانم سخن از چه آغاز کنم که داغ دل مرا مرحمی باشد؟گویند هر چه از دل براید لاجرم بر دل نشیند.بی تو بارها در غبار تنهایی شکستم و در زندان غم به زنجیر کشیده شدم.ولی هرگز از دلم بیرونت نکردم. ولی ای کاش تو هم مانند دلم بودی! من از چشمان خود آموختم رسم محبت را که عضوی درد آید به جایش چشمان می گریند.

تنها امید تنها آرزو تنها دلبستگی !لطف دوست داشتنم در سوختن بود و نرسیدن و بس! امید شکستنها ازت دیدم و اما جمله زیبای دوستت دارم را از زبانم نراندم. همیشه در توهم و خیال با تو بودن به وجد آمدم. اشک غمهایم ، تنهاییهایم، شبها اوج دوران جوانی ام بود و هست.در یک شهر ، نه زیاد دور و نه زیاد نزدیک،.اما از تو نامهربونیهایت فرسنگها فاصله!چشم و دلت یکی نبود. اکنون که این را می نویسم میسوزم.ولی دیگر هرگز فردا را به امید با تو بودن ، فرداها را به امید با تو بودن.افسوس فردایی این چنین وجود نداشت. دستانت را به چشمانت می سپارم و آن فردا دیر است. دلت را به چشمانت می سپارم و همین که حرف دلت را فهمیدم کافیست.احساس بدی دارم.احساس دلتنگی ،حس غربت،سکوتی تلخ و ...آنقدر دروغ شنیده ام که ...صداقت کجاست؟ حس بدی دارم.دلم رنجیده .نه از عالم و نه از تو.از خودم که بارها خودم را به تو نزدیک کردم ولی تو مرا از خود ندانستی و بیش از دلت به چشمانت عقیده بستی و مرا از خود راندی.دیگر هیچ حرفی نیست که با تو بگویم.بی فایده!

تو که اندوه دل مرا نمی فهمی.نمی دانی از همه چیز و از همه کس بیزارم . پس آسوده خیال باش. با خودم می گویم چرا بیهوده و امیدوار به این جاده بی سوار چشم میدوزم. او که رفت ، بر نمی گردد.اما همیشه دلم رضا بود که شاید این بار،همین یک بار ،اما..تو که همیشه میهمان لحظات تنهایی ام بودی،اما امشب خسته شدم.خسته به اندازه دلشکسته ای در زندان دلتنگی. چرا من کسی را دوست داشته باشم نخواهم. کاش فریاد رسی بود ولی افسوس تو....رسم زندگی را از نامهربونیهایت آموختم.تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست؟حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست.من تشنه یک لحظه تماشای توام.افسوس که یک لحظه تماشای تو یک رویاست.من آهنگ غریب روزگارم،غمی در انتهای سینه دارم.تمام هستی ام یک قلب پاک است که آنرا زیر پایت میگذارم. اما وقتی خدا مرا بدرقه میکرد به من چه گفت؟ جایی که میروی هستند که می شکنندت،نباید غصه دار شوی.در کوله بارت عشق میگذارم که در قلب جایش دهی.اشک می گذارم که همراهیت کند و مرگ که بدانی نزد خودم بر میگردی.

 

+ نوشته شده در ساعت 21:13 دل نوشته های فاطمه |


اين منم (-:

 

همون خاکم که با نوازش دستان خدا درست شد و جان گرفت با نفس اون و بالا رفت با تحسین اون...اما حالا دور شده از اون همه قشنگی،از اون همه تحسین .حالا باید انقدر خوب بشه تا بتونه دوباره اون تحسین خدا رو بشنوه و از آغوشه گرم بهترین یارش به آرامش ابدی برسه

+ نوشته شده در ساعت 2:20 دل نوشته های فاطمه |


 

هيچ چيز ياد تو روياي دلاويزم نيست

هي چيز نام تو حرف طرب انكيزم نيست

عشق مي ورزم و مي سوزم و فريادم نه

دوست مي دارم و مي خواهم و پرهيزم نيست

نور مي بينم و مي رويم و مي بالم شاد

شاخه مي گسترم و بيم ز پاييزم نيست

تا به گيتي دل از مهر تو لبريزم هست

كار با هستي از دغدغه لبريزم نيست

بخت آن را كه شبي پاك تر از باد سحر

با تو اي غنچه نشكفته بياميزم نيست

تو به دادم برس اي عشق كه با اين همه شوق

چاره جز آنكه به آغوش تو بگريزم نيست

                                                       فريدون مشيري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:24 دل نوشته های فاطمه |


 

cheraaaaaaaaaaaaaaa

نمی دانم چرا!

نمی دانم چرا رفتی!

نمی دانم چرا شاید خطا کردم!

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

 نمی دانم چرا تا کی برای چه ولی رفتی

و من هرگز نفهمیدم :

 چرا با این همه عشق و محبت

 باز تو خندیدی و رفتی

نمی دانم چرا هرگز نفهمیدی

 تو دردم را نفهمیدی

 صدای هق هق ارام قلبم را

ولی رفتی و گفتی

حق تو مرگ است

 و هر چه بر سرت اید

 همان حق دل سنگ است.

تو رفتی و بدون تو

جزای من همان مرگ است

 ولی افسوس که مرگ هم مثل تو نامرد نامرد است

تو می گفتی من هستم عشق اخر و اول

 ولي اما نبودم اول و افسوس

 نخواهم بود اخر هم

 

+ نوشته شده در ساعت 2:17 دل نوشته های فاطمه |


 

نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت به کسي سلام نکن اگر خداحافظي در پيش است . دست کسي رو نگير اگر رها خواهي کرد . به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت است

 

 

+ نوشته شده در ساعت 2:59 دل نوشته های فاطمه |


ماه رمضان مبارك

 

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب آب بقا كرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا

هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

+ نوشته شده در ساعت 3:0 دل نوشته های فاطمه |


بيگانه آمدي ؛ بيگانه هم رفتي ... عاشق آمدي ؛ عاشقم کردي و رفتي ... تنها آمدي ؛ تنهايم گذاشتي و رفتي... رفتي و من هنوز در التهاب رفتنت مانده ام ... هر روزم با اسم توآغاز و پايان مي گيرد... شبها بدون خاطرات تو خواب مهمان چشمانم نمي شود ... چه بهاري بود چشمانت و چه ملتمس دستانم... مسافر من!!! تو را خطاب مي کنم مسافر من!!! شب بوها ديگر بوئي ندارند ؛ و عقاقيها ديگر ناز نمي کنند ! مي داني در شهر ما ديگر گل سرخ هديه نمي دهند ؛ ديگر دريا موج نمي زند و دوستان روز VALENTINE رو هم فراموش کردند . شهر ما يا بهتر بگم جــــزيـــــره ما ديگر آفتابي نيست   ابري هم نيست  اما در عوض ساختمانها ساخته مي شوند و برجهاي سنگي هر روز بلند تر مي شوند ؛ راستي ديگر از خونه ما دريا پيدا نيست و از پنجره اتاق من جاي قرارمان ديده نمي شود ؛ پشت همه پنجره ها هم نرده دارد ؛ ديگر نمي توانم پنجره را باز کنم و برايت دست تکان بدم ؛ ديگر پارکينگ خونه ما پر از ماشين شده و جايي براي وعده هر روز ما باقي نمانده ؛ ديگه زمين اگر التماس هم بکند آسمان اشکي براي ريختن ندارد ؛ گرچه که بغضش پر از غم است ؛ حالا هواپيماها بيشتر از مرغهاي دريايي در آسمان پرواز مي کنند ؛ و ماهيها ديگر با لالايي موج به خواب نمي روند با سيلي تور صياد از خواب بيدار مي شوند ؛ ديگر بهانه اي براي عاشق شدن نيست ؛ عاشقي هم نيست ؛ عشقي هم پيدا نمي شود ؛ هر کسي هم که مي گويد عاشقم شعار مي دهد ....... شايد هم همه چيز مثل قبل است  و اين من هستم که چشمانم تار شده است و آفتاب از لابلاي ابرها بر روي چشمانم نمي چکد . شايد من کهنه شدم و کسي يادي و نامي از من در خاطرش ندارد ... شايد هم ديگر عاشق نيستم ... کسي چه مي داند ؟! شايد تقدير من اين بود ...  

 عاشق نيستممممممممممممممممم

 

+ نوشته شده در ساعت 6:50 دل نوشته های فاطمه |


mahdi bia mahdi bia

+ نوشته شده در ساعت 0:8 دل نوشته های فاطمه |


 

 

زندگی خالی نیست !

 

مهربانی هست ! سیب هست ! ایمان هست !

 

آری ... تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

 

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح !

 

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد ...بدوم تا ته دشت...برم تا سرکوه..

 

دورها آوایی است که مرا می خواند ...!

 

                      

+ نوشته شده در ساعت 12:45 دل نوشته های فاطمه |



 



Design by : Night Skin